1روز تو شهر غریب به یاد بابام ..................سر پایین تو فکرو نگا به پاهام
داشتم قدم میزدم تا سبکترشم..................بیاد پدرم که برا درس ترکش کردم
ناراحت از دستش که امروزنزده زنگ .............. اون تو حال خودش و براش دلم بزنه لک
یهو صحنه ای دیدم که منو مچاله کرد ............... منه تو فکر غرقو شبیح دیوانه کرد
جمع 3نفره زن و مردو پسر دو ساله ................ یهو تو گلوی پسره میپره نخاله
پسر کوچیک فقط دوتا سرفه زد وبس................مادره جیغ زد انگار داره قصده شکسته سرو دست
رنگ پدر پرید شد سفید مثله گچ ...............طوری دست و پاش گم شد که بگیم سکته کرد
وقتی که افتاد چشمم به پدر پسره ................ همه موهام سیخ شد این رابطه پدرو پسره
من عشق ودیدم تو کل وجود پدرش ................. دیدم وجودش وابستس به وجود پسرش
راستشو بخوای یاسین دلم بیشتر گرفت .................فهمیدم پدر پسرو هیچوقت ولش
نمیکنه ، نامردی بهش نمیخوره .................. چاقو بزار زیر گلو نمیبره
تا رسیدم خوابگاه از خونه زنگ زدن .............. دیدم مادرمه و صداش غم زدس
روشنم کرد که چرا زنگ نزده بابا...........الان بیمارستانیم تصادف کرده بابات
نگران نباش پسر چنتا خراش سطحیه .............مرگ منم اگه اون نباشه حتمیه
جدی نگیر
VAGHAN GHASHANGE...TPPPPPEH